سفری خواهم کرد از خودم تا به خدا. سفری خواهم کرد از خودم تا به خودم. آنقدر دور، آنقدر نزدیک نزدیک از رگ گردن به خودم آنقدر دور، از "من"های من، کوه‌های عظیمی بین من و "او"ست. هر چه گویم "من"، فاصله بین خود و "او" افکنده ام.

پس چه گویم ... هیچ هیچ نگویم هر لحظه به رهش قربانی دهم این "من"ها را قربانی کنم "من"هایم فاصله‌ی بین "من" و "او" کم شود. سفر از آغاز نزدیک بود آمد این "نفس" پر رنگ، "منیت"های کاذب من شدم قربانی "من"هایم ز خدایم دور شدم آنقدر دور که جز "خود" ندیدم

این "خود" کاذب این "من" کاذب ای خدا، باز ستانم مرا از "من"هایم تا شوم بنده‌ی گوش به فرمانت تو بگویی و من بشنوم تو بخواهی و من خواهانت من شوم قربانت جز نقش "تو" نبینم هرگز جز عشق "تو" نخواهم هرگز هر نَفَس در "تو" گم شوم آنگاه پیدا شوم از خویشتن خود

سفری خواهم کرد از خودم تا به خدا سفری خواهم کرد از خودم تا به خودم