در مورد گفتگوی درونی ات هشیار باش. چون در واقع گفتگو با کائنات است.

منظور از مرگ ذهن به هیچ وجه آن نیست که ذهن را نابود کنی ، بلکه به معنای آن است که ذهن را در جای درست خودش بنشانی . ذهن باید خادم باشد ، اما ارباب شده . در حالیکه دل باید ارباب باشد و ذهن خدمتگذار .
من می فهمم ترس وجود دارد . اما ترس در ذهن متولد می شود . دل احساس شادمانی می کند و ذهن احساس ترس .
تو قادر نیستی تمایز بین این دو را درک کنی به همین دلیل گیج و سر در گم می شوی .
نکته را ببین :  هرگاه به راه دل می روی شادمانی ، اما هرگاه به راه ذهن می روی گرفته و هراسناکی .
ذهن دوست تو نیست . ذهن قرار بود خادم باشد اما ارباب شده و دل را به کلی از خانه بیرون رانده !
فقط کافی است شان اربابی را از او بستانی .