وظیفه و وظیفه شناسی قضیه حائز اهمیتی است٬ تعادل ها به وجود نمی آید مگر آنکه ما یاد بگیریم با توجه به شرایط زمانی و مکانی٬ عمل سالم را انجام دهیم. عمل سالم هم قابل انجام نیست مگر آنکه ما جایگاه ها را بشناسیم و وظایفی که بر آن جایگاه مترتب است را کاملاً بدانیم. هیچ مسئله وجود ندارد که انسان در عرصه زندگی خاکی با آن سر و کار داشته باشد و بی اهمیت باشد٬ از کوچکترین و ساده ترین آن تا بزرگترین و پیچیده ترین آن.

مسئولیت و وظیفه ای که بر جایگاه یک مسافر مترتب است٬ حکم می کند که برخوردی در شأن آن جایگاه با همسفران خود داشته باشد. اختلاف سلیقه اشکالی ندارد امّا همین اختلاف است که باعث می شود انسان به فهم و شناخت بیشتر برسد. 

ما در گذشته به دلیل آموزش ندیدگی شاید برخوردهایی به دور از شأن با همسفران امروز خود داشته ایم٬ امّا از یاد نبریم٬ که این مسئله با توجه به دانش کنگره یک پاسخ بیشتر ندارد٬ و آن جهل و نادانی است. و این نادانی و آموزش ندیدگی کاملاً دو وجه دارد. چرا که حال و احوالات روانی ما که مجموع خلق و خوی ماست از دو وجه وجودی ما تأثیر می پذیرد٬ که یک وجه آن جسم است و به طور خاص سیستم بیو شیمیایی. مانند شخصی که به واسطه درد دندان آرام و قرار ندارد٬ و یا شخصی که به واسطه عدم تعادل در سیستم بیو شیمیایی او را دیوانه و روانی می خوانیم.

حال برای کسی که وارد کنگره شده و پس از چند ماه از زمان شروع سفر٬ شرایط جسمی او به تدریج رو به تعادل در حرکت است٬ این شدّت از بهم ریختگی و آشفتگی روانی٬ مربوط به تفکّر و جهان بینی اوست.

یادمان باشد که تفکّر و جهان بینی است که اصل بنیاد انسانی را به ما باز می گرداند٬ و این دانش تنها زمانی می تواند مورد استفاده ما قرار بگیرد٬ که در فراگرد زندگی ما٬ نمود عملی پیدا کند. گوهر وجودی انسان محبت است و اگر در بین اعضای یک خانواده محبت جاری نباشد٬ هیچ بنیانی هم وجود نخواهد داشت. گاهی ما از ابتدایی ترین اصول زندگی هم بی خبریم!

وظیفه برای کسی معنا دارد که مسئولیت پذیر باشد. گاهی نگاه ما به کسب یک جایگاه فقط تصاحب آن و مثلاً پول در آوردن است٬ و گاهی نگاه ما به کسب یک جایگاه خدمت کردن و رسیدن به درک و فهم عمیق تر است. برای کسی که نگاهش به یک جایگاه فقط مالکیت آن است که وظیفه معنا ندارد٬ امّا برای کسی که در پی خدمت و ارتقاء جایگاه انسانی است٬ مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی از اهمّ امور است.

رهجو هم به طور کلی مسافر است٬ و مسافر هم همیشه مسافر است٬ چرا که ما معتقدیم که نفس انسان فنا ناپذیر است و پیوسته در رفت و آمد٬ و دنیا هم برای او محل گذر. و الزام اصلی برای مسافر٬ آموزش است. همانطوریکه برای کسی که همیشه در جادّه ها مشغول سفر است الزام اصلی هشیاری است٬ برای مسافر هم الزام اصلی همیشه هشیاری و آموزش است. و این تغییر از درون تک تک ما شروع می شود و فقط خودمان می توانیم بانی آن باشیم. اگر انسانی هدفش این باشد که نزدیک شود به فرمان عقل٬ به انسانیت و به صلح و آرامش٬ ساختاری که او را در حدّ کمال به دانایی برساند در کنگره مهیّاست٬ چرا که برای این کار استاد وجود دارد٬ مبانی دانش آن موجود است٬ ابزار لازم هم در دسترس است و مسافر هم هست .

منبع کنگره60