خلاصه سي دي مقدمه عقل اقاي مهندس دژاكام
میلیون ها انسان وقتی عزیزشون فوت میکند به سر مزارشون میروند و با آنها صحبت میکنند ,خیرات میدهند و از جهت دیگرمیلیون ها نفر با هر مذهب و ادیان متوسل میشوند به بزرگان دینشون , یهودی ها به موسی. مسیحی ها به مسیح , بودایی ها به بودا و.... خب اگر فرض کنیم که جایگاه عقل در مغز انسان است پس مردگان ما که پس از مرگ عقل هایشان از دست رفته است حالا ما هستیم که عقل نداریم که سر مزارشون میریم و با آنها صحبت میکنیم؟
یا آنهایی که مرده اند و رفته اند؟
البته که نمیتوانیم بگوییم که میلیون ها نفر فاقد شعورهستند !! بالاخره یک پایبندی وجود داره که این عمل از انسان ها سر میزند...و در اینجا به پاسخ پی میبریم که اگر جایگاه عقل در مغز است , رفتگان ما که هیچکدام عقل ندارند , در نتیجه حافظه و شعور هم ندارند کسی که اینها را ندارد چطور میشود که از آنها استمداد میخواهیم با آنها راز و نیاز میکنیم ؟؟ بنابراین اینها به نظر سوالات پیش پا افتاده است و ما روی آنها تفکر انجام نداده ایم.
قدر مسلم که به این آگاهی رسیدیم که انسان بقا دارد که شامل دو قسمت است:
1- جسم
2- نفس
نفس ماورای ماده است و به تکامل خود ادامه میدهد.
من با یکسری از اطلاعات و نوشته هایی که داشتم و با استفاده ازکتاب های بزرگانی چون ابن سینا, سهروردی و مولانا میخواستم بدونم که آنها در مورد عقل چه میگویند .
با رجوع به اشعار مولانا (که وقتی نوزادی شیر را از سینه ی مادرش میخورد از چه کسی یاد گرفته؟ این اطلاعات را از کجا یاد گرفته؟؟)
یکی از حکیمان ما ابو علی سینا کتابی به نام (اشارات وتنبیهات) که مطالب و بحث های زیادی در رابطه با این موضوع در این کتاب آمده است... حال معنی حکمت چیست؟
حکمت یعنی دانستن احوال موجودات است هر کس که حکیم است از احوال موجودات با خبر است.
دانستن حکمت, انسان را به سعادت ابدی رهنمود میکند.
فرق انسان با سایر حیوانات به تعقل و درک کلیات است مساله ای که وجود دارد تعقل کردن است در صورتی که حیوانات هم تعقل دارند مثل اینکه یک موش, گربه را میشناسد یا بره ,گرگ را آنها قوه ی تعقل و تشخیص را دارند ولی در سطح پایین تر.
فرق انسان به نظر من عامل روح است حال ما انسان ها تعقل در سطح بالا و حیوانات و نباتات در سطح پایین تر پس در نتیجه فرق ما با حیوانات همان عامل روح است .ما انسان ها میتوانیم از راه گسترش دادن مسائل جزئی به مسائل کلی پی ببریم این همان قوه ی عقل نام دارد. قوه ای که این عمل را انجام میدهد قوه ی تعقل می نامند..به عقیده ی ما عقل با نفس بسیار متفاوت است در صورتی که حکیمان ما این دو را یکی میدانند..
بزرگان ما معقولات را به دو بخش تقسیم کردند:
1- معقولت نخستین
2- معقولات دومین
معقولات نخستین کارهای عقلانی است که ما آنها را فطرتن انجام میدهیم مثلا نوزاد بعد از متولد شدن بلا فاصله از سینه های مادرش شیر میخورد و.... که هر انسانی اینها را فطری میداند..
معقولات دومین همان چیز هایی است که انسان به صورت اکتسابی کسب می کند و با استفاده از اموزش دادن انها را یاد میگیرد...
انسان موجودی نا شناخته است.جنس عقل ,نفس, روح از چیست؟
چطور شکل گرفته است؟ خیلی ها میگویند ژن است ولی ژن برای قالب و جسم انسان است. در اینجا مولانا می فرماید:
آمده اول به اقلیم جماد * از جمادی به نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عمر کرد * وز جمادی یاد ناورد از نبرد
وز نباتی چون به حیوانی فتاد * نامدش حال نباتی هیچ یاد
جز همین میلی که دارد سوی آن*خاصه در وقت بهار و ضیمران
همچو میل کودکان با مادران * سر میل خود نداند در لبان
تفسیر شعر....
بیت اول اینگونه معنی میشود: سالها در زندگی جمادی عمر کرد.ولی از زندگی جمادی اش هیچ به یاد نمی آورد.افرادی مثل استاد محمد تقی جعفری برای تفسیر این شعر مولانا اینگونه میگوید:
که مولانا در این شعر اشاره دارد به اینکه ما اول جمادی بودیم یعنی خوراکی بودیم!(خوراکی یا گیاه است یا حیوان ما که سنگ و آجر را نمیخوریم یا گوشت میخوریم یا سبزیجات و...) اینها که جماد نیستند..
مرحله ی بعدی نباتی است وقتی که ما در شکم مادر هستیم در مرحله ی نباتی قرار داریم وقتی که بچه بزرگ میشود و چهار دست و پا راه میرود,مرحله ی حیوانی و وقتی که به رشد کامل میرسد ,مرحله ی انسانی..ولی این تشبیهات اصلا جور در نمی آید و تمام حکمای ما این شعر را اینگونه تشبیه کردند.ولی در بیت بعدی مطلب دیگری را میگوید ,وقتی که از نباتی به حیوانی رسید از زندگی نباتی اش هیچ چیز یادش نبود ولی یک میلی در درونش وجود دارد همانند حیوانی که در فصل بهار فصل زنده شدن دوباره گیاهان فصل شکوفه ها و بیدارشدن طبیعت یک علاقه ای در درونش بوجود می آید جفتگیری میکند و بسیار سر زنده اند این نشان دهنده اینست که خاطراتی از زندگی نباتی اش وجود دارد...
در بیت بعدی اینگونه معنی میشود که اینکه یک نوزاد بعد از متولد شدنش سینه ی مادرش را میگیرد و میمکد این برای همان قضیه است یعنی همان خاطراتی که از زندگی قبلی اش با خود به همراه میاورد..
جزو عقل این از آن عقل کل است * جنبش این سایه زان شاخه گل است
این عقل کوچک از آن عقل کل است یکی میگه عقل کل هستی ولی یکی عقل جزئی است که ذره ذره این مراحل را طی کرده است.
باز از حیوانی سوی انسانیش * میکشید آن خالقی که دانیش
همچنین اقلیم تا اقلیم رفت * تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت
عقلهای اولینش یاد نیست * هم از این عقلش تحول کردنیست
باز خالق از مرحله ی حیوانی وی را به مرحله ی انسانی میکشد همینگونه اقلیم تا اقلیم را طی میکند تا به مرحله انسانی برسد.
در بیت سوم : عقل های گذشته اش اصلا به یادش نیست ولی تحولی که در حال حاضر دارد در پرتو عقل های اولینش است..
تا رهد زین عقل پر حرص و طلب * صد هزاران عقل بیند بوالعجب
گرچه خفته گشت وشد ناسی ز پیش * کی ندارندش در آن نسیان خویش
باز از آن خوابش به بیداری کشند * که کند بر حالت خود ریشخند
که چه غم بود آنکه میخوردم به خواب * چون فراموشم شد احوال صواب
چون ندانستم که آن غم و اعتلا *فعل خواب است و فریب است و خیال
همچنان دنیا که حلم نایم است * خفته پندار که این خود دائم است
تا بر آید ناگهان صبح اجل *وارهد از ظلمت و ظن و دغل
کسی که به خواب میرود , بیداریش, اصلا یادش نمیاد و تا کی میذارن که تو,تو اون فراموشی بمونی باز بیدارت میکنند. برای مثال خواب میبینیم که صد هزار تومان به کسی بدهکاریم و مارا به زندان میبرند و وقتی که بیدار میشویم, میخندیم که چقدر خوب شد خواب بود....و به حالت خود ریشخند میزنه .....
این چیزی که مولانا در مورد عقل صحبت میکنه ,عقلیست که مراحل جمادی را طی کرده به مرحله ی نباتی ,حیوانی,انسانی رسیده است و وقتی که به مرحله ی انسانی میرسد گاهی خوابه و گاهی بیدار ومانند تکرار اعداد است هر عدد یک عقلیست که باید تکه تکه آنها رو پیدا کنه و آنها را یک جایی نگهداری کنه اینها کجا نگهداری میشه؟ آرشیو ما کجاست؟ حافظه کجاست؟ این استدلال ها کجا هستند؟و پایه و ریشه اش کجا هستند؟؟ تا رسیدی به این مرحله رسیدی چه مراحلی را طی کردی؟ اینها چگونه بدست اومده چگونه می مونه وچگونه نگهداری میشه؟؟؟
مولانا در دفتر چهارم و در مناجات دوم :
ای مبدل کرده خاکی را به زر * خاک دیگر را بکرده بوالبشر
کار تو تبدیل و اعیان و عطا * کار من سهو است و نسیان و خطا
ای که خاک شوره را تو نان کنی * وی که نان مرده را تو جان کنی
ای که جان خیره رارهبر کنی * وی که بی ره را تو پیغمبر کنی
میکنی جزو زمین را آسمان * میفزایی در زمین از اختران
هرکه سازد زین جهان آب حیات * زود ترش از دیگران آید ممات
تو از آن روزی که درهست آمدی * آتشی یا بادی یا خاکی بدی
گر بر آن حالت تورا بودی بقا * کی رسیدی مر تورا این ارتقا
از مبدل.هستی اول نماند * هستی بهتر بجای آن نشاند
همچنین تا صد هزاران هست ها * بعد یکدیگر دوم به زبتدا
این بقا ها زان فنا ها یافتی * از فنایش رو چرا بر تافتی
زان فناها چه زیان بودت که تا * بر بقا چسبیده ای ای نافقا
چون دوم از اولینت بهتراست * پس فناجو و مبدل را پرست
صد هزاران حشر دیدی ای عنود * تا کنون هر لحظه از بدو وجود
از جماد بی خبر سوی نما * وز نما سوی حیات و ابتلا
باز سوی عقل و تمیزات خوش * باز سوی خارج این پنج و شش
تا لب بحر.این نشان پایهاست * پس نشان پا درون بحر لاست
زان که منزل ها و خشکی زاحتیاط * هست دهها ووطن ها و رباط
هست صد چندان میان منزلین * آن طرف که از نما تا روح عین
در فنا ها این بقا ها دیده ای * ور بقای جسم چون چسبیه ای
حین بده ای زاغ این باز باش * پیش تبدیل خدا جانباز باش
تازه میگیروکهن را می سپار * که هر امسالت فزونست ز سه پار
گر نباشی نخل بار ایثار کن * کهنه بر کهنه نه و انبار کن
کهنه و گندیده و پوسیده را * تحفه می بر بحر هر نادیده را
آنکه نو دید اوخریدارتونیست * صید حق است او گرفتار تو نیست
خاکی را به زر تبدیل کرده و خاک دیگر را تبدیل به انسان کرده کار تو تبدیل خاک به زر و تبدیل خاک به انسان است یعنی عطا کردن و بخشیدن است و کار من آزمون و خطاست یعنی من همه کاری را انجام میدهم تا بفهمم کدام کار صحیح و کدام کار خطاست .
از روزی که امدی آتش .خاک یا بادی بودیم و اگر در این مرحله میماندی انسان نمیشدی (در مورد سیر تکامل صحبت میکند)
و وقتی که تبدیل میشوی از هستی اول هیچ چیز باقی نمیماند باید که جدایی پذیر باشد برای مثال بوته ی خاری در بیابان بوده و تبدیل به یک گل میشه یعنی وقتی انسان میمیرد تبدیل به چیز بهتری میشود و همینطور مراحل و زنجیره ی تکامل طی میشود تا صد هزاران هستی ,انسان پیدا میکند و دومی بهتر از زندگی اولی میشود.
این بقاهایی که الان داری از پس آن نابودی ها و فنا هاست پس چرا باید ترسید؟؟!! از آن نابودی ها و فنا ها چه زیانی به تو رسیده که الان دلبندی و وابستگی به بقا و زنده موندن داری؟؟پس تبدیل دوم تو بهتر از اول توست بنابراین فنا بپذیر و تبدیل شو...(از نظر مولانا انسان ها صد هزران محشر دیده اند...)
جهان فیزیکی مارا پنج و شش نامیده اند:
پنج: همان پنج حس ما هستند
شیش:همان شیش جهت ماست
وقتی که مرگ اتفاق میافتد رد پاهای ما در جهان نیستی پدیدار میشود همان (بحر لا) یعنی رد پاها در بحر لاست همان دنیای نیستی.....که در آن جاده ها شهر و ربات و... وجود دارد و حالا وقتی در مرگ ها این بقا ها را دیدیم پس چرا انقدر به جسمت چسبیدی؟!! پس این جان و قالب کهنه ات را پس بده که در اینجا با نام (زاه) همانکلاغ تشبیه شده تا حیات تازه ای پیدا کنی پس از مرگ وحش نکن
هر که دانش و آگاهی پیدا کرد و فهمید که مرگی وجود ندارد فنایی وجود ندارد و اگر بمیرد دوباره زنده است.هرکه جهان دیگر را دید به آگاهی رسید دیگر خریدار قالب و جسم کهنه اش نیست. و خریدار و گرفتار جهان و جسم نیست....
مولانا در پرتو عقل سیر تکامل را مطرح میکند میگوید این عقلی که در وجود هر کدام از ما است مراحل متعددی را طی کرده در طول میلیون ها و میلیارد ها سال ذره ذره طی شده که به این مرحله رسیده که الان میتونیم قوه ی تشخیص و تبدیل مسائل را داشته باشیم .
پیام