این جهان کوه است وفعل ما ندا

سلام اسم خدوند است؛ پس سلام .

یه روز و روزگاری کلاغی بالای درختی لونه داشت یه مقدار پشم از خونه یکی دزدید و باهاش لونه درست کرد و صاحب بچه شد و برای بچه هاش از کشکی که مردم روی پشت بامها گذاشته بودن تا خشك بشه ،‌می دزدید و  با خانواده مي خورد و از زندگي لذت مي برد  . كيفور داشتن لونه و زن و بچه بود و مال دزدي هم بسيار .

 یه روز یکی داشت کباب درست میکرد کلاغ قصه ما رفت و یه دونه کباب دزدید و برای اهل و عیال برد و کمی از لونه دور نشده بود که دید ای دل غافل زیر کباب یه تکه ذغال چسبیده و پشم هایي که باهاش لونه درست کرده بود آتیش گرفت و تا به خودش بجمبه همه چیز" لونه و اهلش" جزغاله شده بود .

دل شکسته رو به خدا کرد که خدایا چرا این قدر زود منو به خاطر گناهم عذاب كردي  ؟

خدابهش گفت این جواب پشم دزدی پارسالت بود . حساب کشک دزدی امسالت هنوز مونده .