من کیستم؟!
من کیستم !؟
شناخت نفس (خودشناسی)
راهای خدا شناسی بسیار متعدد می باشد و هر کدام خواص خود را دارد اما از آن میان معرفت النفس یکی از بهترین راهها می باشد چون ابزار و واسطه این شناخت خود انسان می باشد و چون نفس انسان در دسترس ترین ابزار است و غیر قابل انکار ترین چیز نسبت به انسان است . از این رو است که خدا شناسی بر مبنای شناخت نفس از محکم ترین و معتبر ترین راهها می باشد . دیگر این که شناخت نفس نه تنها به عنوان یکی از راههای خدا شناسی مطرح است . بلکه پرداختن به معرفت النفس نگرش انسان را نسبت به جهان هستی تغییر می دهد و در نتیجه زندگی دنیوی انسان را هم سامان می دهد . مثلاً همه انسانها سعی داشته اند که در طول تاریخ جوابی برای این سوال پیدا کنند . که ز کجا آمده ام ؟
آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم . شناختن نفس می تواند به راحتی پاسخ این سوالات را بدهد . سودمند ترین معرفت ها معرفت النفس است ٬ و بزرگترین معرفت ها معرفت نفسی است و در حدیث دیگر داریم که من عرف نفسه فقد عرف ربه هر کس خود را شناخت خدا را شناخته است یعنی به موازات خود شناسی خدا شناسی هم صورت می گیرد و هردو هم زمان است و این دو به موازات همدیگر هستند.
انسان یک تن دارد و یک من که منظور از من همان نفس است که تن را مدیریت می کند وقتی می گوئیم فلانی انسان خوبی است منظور نفس اوست که خوب است یا بد وگر نه زیبا و زشت بودن تن تاثیری در خوب و بد بودن فرد ندارد چه بسیار اوقاتی که می گوئیم فلانی آدم خوبی است حال آنکه صورتی بسیار زشت دارد و چه بسیار آدمهایی که صورت های زیبایی دارند ولی در باطن انسان های بدی هستند. وقتی می گوئیم من خوشحالم یعنی یک حالت خوش آیند روحی به نفس یا همان من واقعی دست داده است و ربطی به جسم ندارد د این حالت شادابی به من واقعی بر می گردد و نه این که به جسم مربوط شود مثلا اگر کسی حالت لبخند به جسم خود بدهد به هیچ عنوان شادابی به او دست نمی دهد.
تن در اختیار من است وقتی فهمیدیم که یک تن داریم و یک من حال باید بدانیم که رابطه این تن و نفس چگونه است باید بدانیم که در شناخت نفس اصالت با من است و حقیقت انسان همان من او یا نفس او است و آن چه واقعیت وجود انسان را شکل می بخشد نفس اوست و صفات انسانی به نفس بر می گردد خوب و بد بودن ،بخیل و بخشنده بودن عالم و جاهل بودن به نفس بر می گردد نه به جسم به عبارت کامل تر جسم انسان در حقیقت انسان نقشی ندارد باید توجه شود که گفتیم در حقیقت انسان نه در سرنوشت انسان .
تن انسان ماشینی است که در دست من است تن برای رسیدن به کمال مثل تیشه ای است که در دست نجار است و آن را برای رسیدن به هدف که ساختن وسایل منزل است به کار می گیرند. باید توجه داشته باشیم که ارزش جسم فقط به ابزاربودنش است و بیشتر از یک ماشین و ابزار ارزش دیگری ندارد.
نفس جسم خود را دوست دارد و آن را مدیریت می کند و از آن هم محافظت می کند و از آسیب دیدن جسمش آزرده می شود و در مورد جسم علاقه نشان می دهد و به راحتی حاضر نیست آن را از دست بدهد. در موقع آسیب دیدن جسم آن را تر میم می کند . نفس در دو حالت به صورت دائمی از جسم منصرف می شود و آن را رها می کند:1-مرگ طبیعی 2- وقتی که جسم بر اثر حادثه یا بیماری چنان آسیب ببیند که دیگر نتواند نقش ابزار بودن خود را انجام دهد در این صورت نفس جسم را رها می کند و ادامه ی حیات خود را در برزخ طی می کند توجه داشته باشیم که مرگ طبیعی یعنی این که در طول زمان جسم پیر و فرسوده شده و نقش ابزاری خود را از دست می دهد یا این که نفس به کمال خود چه کمال مثبت و چه کمال منفی رسیده باشد. اگر انسان در بدی ها هم خود را به حد کمال برساند وظیفه ی ابزاری جسم انجام شده و نفس او را خود به خود رها می کند.
حالات نفس بر جسم تاثیر می گذاردوبرعکس مثلا وقتی انسان خواب وحشتناکی می بیند ضربان قلب او بالا میرود یا در موقع خشم رنگ صورت تغییر می کند همان طور که گفته شد حالات جسم هم نفس را آزرده یا شاد می کند مثل قطع عضو یا لذت از غذا خوردن.
صفات انسان با ذات او یکی است یعنی ما یک نفس نداریم که یک طرف باشد و صفات او یک طرف دیگر ما فقط یک انسان داریم که نفس همان حقیقت اوست و این نفس با صفات او یکی است مثلا نفس عالم صبور متقی یک و جود بیشتر نیست دقیقا این موضوع در مورد خداوند هم صدق می کند یعنی صفات خداوند هم عین ذات خداوند است و تعداد زیاد صفات خداوند باعث نمی شود که خداوند از یکتایی ساقط شود و وجودش دارای اجزا شود.
نکته ی مهم وقتی انسان صفات خوب یا بدی را کسب می کند این صفات با ذات او یکی می شود و در قیامت فقط خود انسان را حاضر می کند در حالی که همان یک نفس که در محشر حاضر می شود هم شامل صفات خوب اوست و هم شامل صفات بد اوست و به عبارتی خودش یک کارنامه ی اعمال است که فقط کافی ست خودش را به خودش نشان دهند .
نفس انسان مجرد است یعنی جسم نیست و حقیقت است جدای از ماده و جسم است مثل خداوند که جسم نیست و مجرد محض است و مجرد ترین مجرد خداوند است و نفس انسان هم مجرد است ولی درجه ی مجرد بودنش هم کمتر است .
موجود مجرد ما فوق زمان است یعنی همه ی زمان ها برای او زمان حال است .می تواند در گذشته و آینده سیر کند. نفس انسان هم همین طور است مثلا در خواب روحانی و صادقه انسان در آینده سیر می کند و چیز هایی را از آینده می بیند قبل از آن که همراه با جسمش آن را تجربه کند .یعنی آینده نگری در رویا وباخبر شدن از زمانی که هنوز پیش نیامده...
موجود مجرد ما فوق مکان است یعنی منحصر به یک مکان نمی شود مثلا در همان رویای صادقه نفس جاهایی را می بیند که با بدندش هیچ وقت قادر نیست که ببیند. حا ل خداوند که مجرد ترین مجرد هاست همه ی زمان ها برایش زمان حال است و همه ی مکان ها در سر تا سر جهان هستی زیر سلطه اوست.
انتهای مطلب اینکه در این عالم هر چه سعی و تلاش ما بر تربیت نفس بیشتر باشد و به جای فقط تلاش بر تربیت جسم به نفس و روحمان هم برسیم بیشتر به خداوند شبیه تر و به کمال واقعی نزدیک تر می شویم .
پایان مطلب
پیام