دلنوشته ها
به نام آنکه لحظه ای مرا رها نکرد
نیمه شب است ‘اکنون خواب به چشمانم نمی آید لحظه ای آرام وقرار ندارم‘ تنهای تنها به گذشته ام می اندیشم‘ وقتی یاد آن روزهایی می افتم که مثل گل پاک وبی آلایش بودم ‘ نجیب بودم‘ سر به زیر بودم‘ خودم هم نمی توانم باور کنم که:چرا مسیر زندگی علیرضای ساده دل را به این جا کشانده؟ برای یک بار هم که شده میخواهم از درون بیدار شوم. تا بار غم وناامیدی خودم را که مانند حصار نا مرئی سراسر وجودم را احاطه کرده بشکافم‘ وبا تمام وجود دستانم را به سوی خدا دراز کنم‘واز اسارت وبردگی نفس واز لذت های کاذبی که مرا سالیان سال اسیر خود کرده بود رها سازم.
امروز زندگی بدترین عذابهایی را که خود منشاء آنها هستم را برایم به وجود آورده‘ نمیدانم چرا؟ با این همه باصطلاح دانایی که داشتم ‘ برای همه کارساز بوده ولی برای خودم نتوانسته ام کاری بکنم!!!
امروز تازه متوجه شدم‘هر بلایی که سرم آمده فقط وفقط به خاطر قلب مهربانی است که خداوند به من عطا کرده.وفقط به خاطر دیگران می طپد‘ وهمیشه دوست دارم که سبب خیر وبرکت برای دیگران باشم‘ وهمین کار باعث غفلت از خودم گردیدوخودرا فراموش کردم. وبه خاطر این غفلت‘ خودم را به دست نفس امر کننده ولذتهای زود گذر ونیروهای اهریمنی که بازیبا ترین شکل ممکن مرا تحت امر واختیار خود قرار داده بودن سپرده بودم.
دیگر بس است...
دیگر بس است‘در این شب با تمام وجودم با خدای خود عهد بستم که با عشق وسلامت جسم وروان یا بهتر بگویم بمانند انسانی که بقدری احساس سبکی آرامش میکند‘ که انگار همچون فرشته به شوق معبود به پرواز در آمده .
واین حس وحال خوب را مدیون رب ومربی زندگانیم هستم ‘ که همان پدر ومادر مهربانم هستند وهمیشه چشم به راه فرزندانشان در لباس مهر ومحبت هستند‘ ودر جوار ایشان تا با آن درجه از خلوص وآگاهی نرسم راه به دیدار دوست نخواهم یافت.
ای پدر مهربانم : میدانم که تو بهترین هستی‘ در نزد خدایت ضامن من هم باش پیش خدایم...
با تشکر مسافر علیرضا هدایتی
پیام